سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
http://holool.ParsiBlog.com
 
قالب وبلاگ

پروانه ی بی پروا+عطار+منطق الطیر

میگویند گاهی اوقات که انسان خود را فراموش میکند ودر حقیقت خود را نمی بیند خدای خود را می بیند.در واقع بین نفس انسان یا در حقیقت بین خود و خدای خود –خود فاصله هستی.یعنی اگر پا بر خویشتن بگذاری خدای خویش را می بینی.گاهی که این حال به انسان دست می دهد به درک و معرفتی می رسد که برایش لذت بخش است.وبعد از فروکش کردن این حال میلی در انسان پدید می آید وهر بار دوست دارد به این حال دوباره برسد.لذا می کوشد تا دوباره همان لذت را درک کند.اما نتیجه ای حاصل نمی شود.غافل از این است که این حال روحانی و درک معرفت ولذتی که برایش حاصل شده است بخاطر درک عظمت و بزرگی خدای خود بوده و پی آمد نادیده گرفتن خویشتن نوده است.گویند بین عرفا دو مقام والا وزیبا معروف است.یکی مقام"لقاءلله"و

دیگری مقام"فناءلله"اولی یعنی رسیدن به خدا ودومی یعنی محو ونیست شدن در خدا.که در سیر وسلوک عرفا لقاءلله ابتدا حصول می گردد وبعد فناءلله .که مقام فناءلله نهایت امر است.با ذکر این مقدمه به تمثیل زیبای زیر توجه کنید تابه لطافت و بزرگی روح شیخ عطار پی ببرید.خلاصه ی امر از این قرار است که شبی چند پروانه (چند عارف)دور هم جمع می شوند و خواستار شمع(خدا) می گردند.همگی اتفاق نظر دارند که بایستی یکی از آنها از مطلوب (خدا)خبر آوردیکی از پروانه ها بلند می شود و در فضای قصر به دنبال نور ونشانه های شمع می گردد.وقتی بر می گردد به اندازه درک وفهم خودش شروع به وصف شمع میکند.یکی از پروانه های جمع او را مورد نقد قرار می دهد که با این توصیفات او هیچ فهم وآگاهی درباره مطلوب ندارد.یکی دیگر از پروانه ها بلند می شود.و خود را از دورلحظه ای بر شمع می زند.وپر زنان در نور شمع غرق می شود.شمع با نورش برای لحظه ای بر او غالب میگردد.او بعد از بازگشت شروع به گفتن این وصال میکند.ورازهایی را بازگو می کند ناقدی در بین پروانه ها می گوید:که این یکی نیز مانند آن یکی خبر ونشان درستی از مطلوب ندارد. یکی دیگر از پروانه ها که عاشق از خود بیخودی بود مستقیما خود را بر آتش شمع زد.و مانند دو دوست با آتش شمع دست در دست هم نهادند و خودش را گم کرد.وبا او به خوشی رسید.زمانی که آتش سر تا پای او را فرا گرفت.گویی اعضا وجوارحش مانند آتش شمع سرخ شد.یکی از پروانه ها وقتی او را از دور دید اورامورد نقد قرار داد که:شمع او را با نورش هم رنگ خود کرده است.وگفت:این پروانه را هم می توان دید؟کسی چه می داند که او واقعا از شمع خبر دارد؟لذا آن کسی که هیچ خبر واثری از او پیدا نشد از میان این جمع او واصل و خبردار حقیقی است.و تا زمانی که از جسم وجان خود نگذری هیچگاه از معبود و مطلوب خبری نخواهی داشت.بله!!!آن کس را که خبرشد خبری باز نیامد...نیامد ...که نیامد!!!؟


                                    

پروانه ی بی پروا 

 


یک شبی پروانگان جمع آمدند                     در مضیفی طالب شمع آمدند

جمله می گفتند :"می باید یکی                     کاو خبر آرد زمطلوب اندکی"

شد یکی پروانه تا قصری زدور                   در فضای قصر جست از شمع نور

بازگشت و دفتر خود باز کرد                     وصف او برقدر فهم آغاز کرد

ناقدی کاو داشت در جمع مهی                    گفت:"او را نیست از شمع آگهی"

شد یکی دیگر گذشت از نور در                  خویش را بر شمع زد از دور در

پر زنان در پرتو مطلوب شد                      شمع غالب گشت او مغلوب شد

بازگشت اونیز مشتی راز گفت                    از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت:"این نشان نیست ای عزیز          همچو آن یک کی نشان داری تو نیز"

دیگری بر خاست می شد مست مست            پای کوبان بر سر آتش نشست

دست در کش کرد با آتش به هم                   خویشتن گم کرد وبا او خوش به هم

چون گرفت آتش زسر تا پای او                   سرخ شد چون آتشی اعضای او

ناقد ایشان چو دید او را زدور                     شمع با خود کرده هم رنگش ز نور

گفت:"این پروانه در کار است وبس             کس چه داند؟ این خبر دار است وبس"

آن که شد هم بی خبر هم بی اثر                   از میان جمله او دارد خبر

تا نگردی بی خبر از جسم وجان                 کی خبر یابی ز جانان یک زمان


 




[ شنبه 87/5/26 ] [ 7:38 عصر ] [ شول ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک های مفید
صفحات دیگر
امکانات وب


بازدید امروز: 55
بازدید دیروز: 95
کل بازدیدها: 632547